درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

وقتی برف میاد....

آدم دلش هوای پاک بودن میکنه...

ز شوق سفیدی ندای نای و نی میکنه...

به روی آسمون صدای پرواز میکنه...

از این همه دل شکستن آواز شکوه میکنه...

وقتی برف میاد...

دلت دلم دلش

کتم کتت کتش

شالم شالش شالت

دستم دستت دستش

در پی آدم برفی اند

 



نوشته شده توسط :واحد مرادی
شنبه 15 بهمن 1390-10:00 ق.ظ

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم!

لحظه دیدارت را دوست دارم چون دلم انباشته از اضطرابی گنگ وشیرین است.تنم لرزان و وجودم بی قرار دیدارت.هزار بار چهره ات را تجسم كرده ام ،ولی گویی برای اولین بار است كه می خواهم ترا ببینم.ذهنم مملو از افكارت ،حرفهایت و رویاهایت اما گو اینكه برای اولین بارمیخواهم با تو روبرو شوم.كاش میتوانستم اولین لحظه دیدارت را هزاران بارتمدید كنم.اولین نگاه در چشمانت آخرین بار غم من است. بااولین لبخندت شكوفه های امید وزندگی در جان من جوانه میزند.با اولین كلامت وجودم مملو از عشقت می شود وخون در رگهایم به جریان می افتد.با تو كه به صحبت بنشینم دلم از این دنیا بریده می شود وهمه دلواپسی ها ونا امیدی هایم را به باد فراموشی می سپارم.وبا تو در آسمان عشق به پرواز در می آیم.مرا با خود به اوج خواستن میبری .با خود كلنجار میروم وبه دنبال لغت ها میگردم تا آنها را بیابم،اما هر چه میگردم حرفهایم بیشتر از ذهنم فرار میكنند.از خودم كلافه میشوم.وجودم غرق نیاز به تو است اما از آتش درونم حتی جرقه ای هم نمی توانم نشانت دهم.شدت التهاب درونم آنقدر زیاد می شود كه وجودم را آتش فرا میگیرد .گنگ وبی زبان در كنارت نشسته ام اما سراسر وجودم مشغول سوختن در عشق توست.مرا باور كن گرچه ساكت و خاموشم



نوشته شده توسط :واحد مرادی
یکشنبه 18 دی 1390-09:34 ق.ظ

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شیرین نگاه، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشإه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه ی وجودم تو مهر است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است





نوشته شده توسط :واحد مرادی
یکشنبه 18 دی 1390-09:05 ق.ظ

فکر کردم خودت وبلاگتو حذف کردی....

آخه چیزی برای اوقات تنهاییم باقی نمونده بود...
چشم امیدم حرفای ادیبانه و زیبات بود...
اگه می خوای وبلاگ رو حذف میکنم و خودت دوباره برگرد...
فقط باید ازم بخوای....
دوست دارم...

دوستان ببخشید که حرفای خصوصیمو اینجا زدم. آخه راهی جز اینجا نداشتم...


نوشته شده توسط :واحد مرادی
شنبه 17 دی 1390-08:47 ق.ظ

ما نه در آن لحظه به دنیا آمده ایم که جیغ مادرمان بلند شده و چنگ بر آن تخت زده تا از درد آمدنمان بکاهد..

ما منتظر بارانیم تا پا بر عرش گذاریم و دمی نفس گیریم و  چشم بر جمالش روشن کنیم...
روز تولد ما آن روزیست که دل را بر کف نهاده و وجودمان را با عطر و بوی عشق آمیخته می کنیم...
امروز روز تولد من است....
امروز روز باران است.....
عشق را تولد گرفتن خوش است.....


نوشته شده توسط :واحد مرادی
پنجشنبه 15 دی 1390-09:12 ق.ظ

زندگی در پیرهنی سیاه بر تن و ویولونی سوخته در قهوه ای در آن شب پاییزی شروع شد.

آنگاه که دل به عروج رفت تا در دیاری نا آشنا با نگاران و عاشقان هم پیمانه شود 
آنگاه که سکوت در لب و بر لب و زیر لب زمزمه میکرد مرا آن غمزه ی او شکار کرد
آنگاه که غم در بیراهه ی سوداگری و لجبازی آرام گریخت و لبخندی با نام تو دوان دوان راه بیراهه را آباد ساخت.
و تا امروز زندگی همچنان در پالس های زمان متوقف مانده تا باز تابی و بار دگر بر این سرزمین پر از بیداد بازگردی
و.م


نوشته شده توسط :واحد مرادی
چهارشنبه 7 دی 1390-05:28 ب.ظ