تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم!
لحظه دیدارت را دوست دارم چون دلم انباشته از اضطرابی گنگ وشیرین است.تنم لرزان و وجودم بی قرار دیدارت.هزار بار چهره ات را تجسم كرده ام ،ولی گویی برای اولین بار است كه می خواهم ترا ببینم.ذهنم مملو از افكارت ،حرفهایت و رویاهایت اما گو اینكه برای اولین بارمیخواهم با تو روبرو شوم.كاش میتوانستم اولین لحظه دیدارت را هزاران بارتمدید كنم.اولین نگاه در چشمانت آخرین بار غم من است. بااولین لبخندت شكوفه های امید وزندگی در جان من جوانه میزند.با اولین كلامت وجودم مملو از عشقت می شود وخون در رگهایم به جریان می افتد.با تو كه به صحبت بنشینم دلم از این دنیا بریده می شود وهمه دلواپسی ها ونا امیدی هایم را به باد فراموشی می سپارم.وبا تو در آسمان عشق به پرواز در می آیم.مرا با خود به اوج خواستن میبری .با خود كلنجار میروم وبه دنبال لغت ها میگردم تا آنها را بیابم،اما هر چه میگردم حرفهایم بیشتر از ذهنم فرار میكنند.از خودم كلافه میشوم.وجودم غرق نیاز به تو است اما از آتش درونم حتی جرقه ای هم نمی توانم نشانت دهم.شدت التهاب درونم آنقدر زیاد می شود كه وجودم را آتش فرا میگیرد .گنگ وبی زبان در كنارت نشسته ام اما سراسر وجودم مشغول سوختن در عشق توست.مرا باور كن گرچه ساكت و خاموشم
تبلیغات


